حكيم ابوالقاسم فردوسى
1212
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو گردوى و شاپور و چون انديان * سپهدار ارمينيه رادمان نشستند با شاه ايران براز * بزرگان فرزانهء رزمساز چنين گفت خسرو بدان مهتران * كه اى سرفرازان و جنگ آوران هر آن مغز كو را خرد روشنست * ز دانش يكى بر تنش جوشنست كس آن را نبرّد مگر تيغ مرگ * شود موم ازان زخم پولاِد ترگ كنون من بسال از شما كهترم * براى جوانى جهان نسپرم بگوييد تا چارهء كار چيست * بران خستگيها پر آزار كيست به دو گفت موبد انوشه بدى * همه مغز را فرّ و توشه بدى چو پيدا شد اين راز گردنده دهر * خرد را ببخشيد بر چار بهر چو نيمى ازو بهرهء پادشاست * كه فرّ و خرد پادشا را سزاست دگر بهرهء مردم پارسا * سديگر پرستندهء پادشا چو نزديك باشد بشاه جهان * خرد خويشتن زو ندارد نهان كنون از خرد پارهيى ماند خرد * كه دانا ورا بهر دهقان شمرد خرد نيست با مردم ناسپاس * نه آن را كه او نيست يزدان شناس اگر بشنود شهريار اين سخن * كه گفتست بيدار مرد كهن به دو گفت شاه اين سخن گر بزر * نويسم جز اين نيست آيين و فرّ سخن گفتن موبدان گوهرست * مرا در دل انديشهء ديگرست كه چون اين دو لشكر برابر شود * سر نيزهها بر دو پيكر شود نباشد مرا ننگ كز قلبگاه * برانم شوم پيش او بىسپاه بخوانم بآواز بهرام را * سپهدار بدنام خودكام را يكى ز آشتى روى بنمايش * نوازمش بسيار و بستايمش اگر خود پذيرد سخن به بود * كه چون او بدرگاه بر كه بود وگر جنگ جويد منم جنگ جوى * سپه را به روى اندر آريم روى همه كاردانان بدين داستان * كجا گفت گشتند همداستان بزرگان برو آفرين خواندند * ورا شهريار زمين خواندند همى گفت هر كس كه اى شهريار * ز تو دور بادا بد روزگار ترا باد پيروزى و فرّهى * بزرگى و ديهيم شاهنشهى چنين گفت خسرو كه اين باد و بس * شكست و جدايى مبيناد كس سپه را ز بغداد بيرون كشيد * سراپردهء نو بهامون كشيد دو لشكر چو تنگ اندر آمد به راه * ازان رو سپهبد وزين روى شاه چو شمع جهان شد بخم اندرون * بيفشاند زلف شب تيرهگون طلايه بيامد ز هر دو سپاه * كه دارد ز بدخواه خود را نگاه چو از خنجر روز بگريخت شب * همى تاخت سوزان دل و خشك لب تبيره بر آمد ز هر دو سراى * بدان رزم خورشيد بد رهنماى بگستهم و بندوى فرمود شاه * كه تا بر نهادند ز آهن كلاه چنين با بزرگان روشن روان * همى راند تا چشمهء نهروان طلايه ببهرام شد ناگزير * كه آمد سپه بر دو پرتاب تير